obey
حرف شنوي کردن , فرمانبرداري کردن , اطاعت کردن , چاکري کردن
کلمات مشابه

obeying
پيروي , مراعات

obfuscate
گيج کردن ،مبهم و تاريک کردن

obfuscation
مبهم و تاريک کردن

obi
ورزش : کمربند

obiit
درگذشت ،مرد

obit
مجلس ترحيم

obituarian
کسيکه در گذشت هاى تازه را باشرح حال درگذشتگان در روزنامه اعلان مى کنند

obituarist
کسيکه در گذشت هاى تازه را با شرح حال در گذشتگان در روزنامه اعلان مى کنند

obituary
وابسته به وفات , آگهي فوت

objcetionable
مورد ايراد

object
مفعول , معترض بودن , تعرض کردن , آلت , شيء , معترض شدن , شيئي , مقصود

object assembly test
روانشناسى : ازمون الحاق قطعات

object ball
ورزش : گويى که با گوى اصلى بيليارد مورد ضربت قرار مى گيرد

object case
حالت مفعولى يا مفعوليت

object cathexis
روانشناسى : نيروگذارى در شيئى

معنی obey به فارسی , دیکشنری آنلاین , دیکشنری هوشمند , دیکشنری انگلیسی به فارسی , دانلود دیکشنری , دیکشنری انگلیسی به فارسی اندروید , دیکشنری اینترنتی , دانلود دیکشنری انگلیسی به فارسی , دیکشنری فارسی به فارسی , دیکشنری عربی به فارسی , دیکشنری پزشکی , دیکشنری اندروید و , تعیین سطح به انگلیسی , تعیین سطح زبان انگلیسی به صورت آنلاین , سوال و جواب تعیین سطح زبان انگلیسی